خرید بک لینک

دیگر هیچ برایم باقینمانده!
در پاسخ به جان هلیدی گفت در چون در محیطی منطبق با فرهنگ فاشیستی بار آمده بود، فشار سرکوب را حس نمیکرده: «همانقدر نسبت به فاشیسم هوشیار بودم که ماهی به آب»
آنچه که پیر 1 1، شاعر و کارگردان سینما را نسبت به فاشیسم هوشیار کرد ادبیات بود. میگوید هرچند حقیقتی در این گفته بندتو کروچه هست که حداقل از نظر فرهنگی همه ایتالیاییها مسیحی هستند، اما تاکید میکند که خودش هرگز تربیت مذهبی نداشته است.
ترکیب عجیب خانواده پازولینی اینگونه بود؛ پدرش یک ارتشی ناسیونالیست و فاشیست از خانوادهای سرشناس، بیهیچ اعتقادی به خدا. مادرش از خانوادهای روستایی با پیشینه مذهبی بود که «دینداری شاعرانه و عرفی، بیهیچ تعصبی داشت و هرگز به کلیسا نمیرفت»
برخلاف مادر، اما چون پدرش در بند سنتهای فاشیستی بود، علیرغم ناباوری کامل، هر یکشنبه پسرانش را به کلیسا میبُرد.
«در ایتالیا هیچکس کمتر از من کاتولیک نیست»
با اینکه در ۱۴ سالگی بابت شک به دین، امتناع از آموزههای مذهبی و خواندن “آوه ماریا” میکند اما هنوز هیچ تعارضی با سیاستهای موسولینی ندارد.
«با خواندن داستایفسکی، شکسپیر و آرتور رمبو میان من و محیط اجتماعی شکافهایی حاصل شد»
اما هنوز این ضدیت با فاشیسم فقط جنبه فرهنگی داشت. میگوید که در واقع تجربه ادبیات ناب، رمان و شعر، موجب برانگیختن حس بیگانگیاش با شعارهای موجود میشود و رو در روی ارزشهای اجتماعی قرار میگیرد.
«زیرا این ادبیات اصیل، یکسره با ارزشهای فاشیستی ترویج شده در تضاد بود»
و با خواندن مارکس و خصوصا گرامشی، به نهضت مقاومت میپیوندد. دانشجو بود که در میانه جنگ در ۱۹۴۳ به خدمت نظام فرا خوانده میشود. در حال نوشتن پایاننامهاش در جبهه با یکی از دوستانش بطور ناخودآگاه مقابل آلمانیها “مقاومت” میکند و سلاحش را تحویل نمیدهد.
«از کنار گودالی رد میشدیم تفنگمان را به درون آن انداختیم و بعد خودمان پایین پریدیم»
به سمتشان شلیک میکنند اما جان بدر میبرند و پس از ساعتی از گودال بیرون میآیند و حالا دیگر رسما در جبهه مقابل فاشیستها و «بهشکل غریزی به نهضت مقاومت پیوسته بودم»
پازولینی همواره در خط مقاومت باقیماند. چه آنزمان که فیلمنامه مینوشت و شعر میسرود چه آنگاه که فیلم میساخت.کمی پیش از مرگش در مصاحبهای در ۱۹۷۲ گفت «ما بیش از هر چیز به خرد روشن انتقادی نیاز داریم که میتواند واژهها و قراردادها را درهم بشکند به بنیاد مسائل رخنه کند و حقیقت را روشن سازد»
از حس متضاد نفرت و عشق به پدر و مادر، تا افسردگی بابت کشته شدن برادرش در جنگ، پیرو حقیقت بود. حتی وقتی در اوج افسردگیاش سرود:
«چه بهسادگی میتوان از زندگی چشم پوشید
دیگر هیچ برایم باقینمانده…
بیهیچ ردی از دنیای انسانهایی که روزگاری دوستشان داشتم»
و در بندی شگفتآور گفت:
«روزی با چوب و چماق کارم را یکسره میکنند!»
و همین شد!
و ترور شد.

برچسب: نویسنده: آوا شجاعی تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1402 ساعت: 17:53

صفحه بندی