خوانشی روانکاوانه از رهبری، قانون و استبداد
هرگاه یک جامعه، سازمان یا حتی یک خانواده دچار بحران میشود، معمولاً دو راه پیش روی آن قرار میگیرد: یا به قانون و ساختار تکیه میکند، یا همه امید خود را به یک «آدمِ ویژه» میبندد؛ کسی که قرار است بهتنهایی راهحل همه مشکلات باشد.
این تفاوت، صرفاً یک انتخاب سیاسی نیست؛ میتوان آن را از منظر روانکاوی نیز فهمید.
گروه چگونه فکر کردن را از دست میدهد؟
ویلفرد بیون، روانکاو انگلیسی، در کتاب تجربههایی در گروهها نشان داد که هر گروه میتواند به دو شیوه عمل کند.
نخست، گروهِ کار (Work Group)؛ جایی که اعضا هدف مشترک دارند، اختلاف را تحمل میکنند، مسئولیت میپذیرند و تصمیمها را بر پایه واقعیت، گفتوگو و قواعد مشترک میگیرند. در این وضعیت، اقتدار در ساختار و قانون قرار دارد، نه در یک فرد.
اما هنگامی که اضطراب، ناامنی یا احساس تهدید شدت میگیرد، گروه ممکن است به آنچه بیون «فرضهای بنیادین» مینامد، عقبنشینی کند. در این وضعیت، گروه کمتر فکر میکند و بیشتر واکنش حاکی از آن است. تفکر جای خود را به دفاعهای هیجانی میدهد.
رگرسیون؛ وقتی کارایی روانی گروه افت میکند
روانکاوی از پدیدهای به نام رگرسیون (Regression) سخن میگوید؛ یعنی بازگشت موقت به شیوههای ابتداییترِ کنار آمدن با اضطراب.
این نکته اهمیت زیادی دارد: رگرسیون به این معنا نیست که شخصیت افراد تغییر میکند، بلکه کارایی روانی آنها در بستر گروه افت میکند. فردی که در زندگی روزمره توان گفتوگو، تحمل اختلاف و مسئولیتپذیری دارد، ممکن است در یک گروه مضطرب، به دفاعهایی مانند دوپارهسازی، فرافکنی، آرمانیسازی و همانندسازی فرافکنانه روی بیاورد؛ دفاعهایی که کلاین و کرنبرگ آنها را به سازمان شخصیت مرزی نزدیک میدانند.
هرچه اضطراب گروه بیشتر و ساختار آن ضعیفتر باشد، احتمال این پسرفت نیز بیشتر میشود.
چرا «آدمِ ویژه» جذاب میشود؟
در چنین شرایطی، یکی از فرضهای بنیادین بیون فعال میشود: وابستگی.
گروه به این باور میرسد که نجات، فقط از یک نفر برمیآید؛ کسی که حقیقت را بهتر از همه میداند، تصمیم درست را همیشه میگیرد و قادر است همه مشکلات را حل کند.
همزمان، فرض بنیادین جنگ یا گریز نیز فعال میشود. گروه برای حفظ انسجام خود، به دشمن نیاز پیدا میکند. مخالفت به تهدید تبدیل میشود و تفاوت، نشانه خیانت تلقی میشود.
در این وضعیت، رهبر فقط مدیر گروه نیست؛ او به مرجع حقیقت تبدیل میشود.
فروید؛ وقتی رهبر جای وجدان را میگیرد
فروید در روانشناسی تودهها و تحلیل ایگو بیان میدهد که در گروهها، افراد ممکن است آرمانها و معیارهای قضاوت خود را بر رهبر متمرکز کنند.
به بیان ساده، اعضا بهتدریج بهجای آنکه خودشان بیندیشند، قضاوت کنند و مسئولیت بپذیرند، این وظایف را به رهبر واگذار میکنند. رهبر جایگاه «آرمانِ من» را اشغال میکند و به مرجع تشخیص خوب و بد، درست و نادرست تبدیل میشود.
میتوان گفت او کارکردی شبیه یک سوپرایگوی جمعی پیدا میکند؛ نه به این معنا که واقعاً سوپرایگو باشد، بلکه از آن جهت که اعضا وجدان، معیار و داوری خود را به او میسپارند.
هرچه این واگذاری مفصلتر شود، مسئولیت فردی ضعیفتر و وابستگی به رهبر بیشتر خواهد شد.
قانون؛ فقط مجموعهای از مقررات نیست
در اینجا پرسش اصلی مطرح میشود:
چرا بعضی گروهها به قانون پناه میبرند و بعضی به آدمِ ویژه؟
از منظر روانکاوی، قانون فقط مقررات اداری یا حقوقی نیست.
قانون یعنی پذیرفتن این واقعیت که هیچکس نمیتواند همه قدرت، همه حقیقت و همه حق را برای خود بخواهد.
قانون یعنی محدود کردن میلِ خود، تا میلِ دیگری نیز فرصت حضور پیدا کند.
یعنی پذیرفتن اینکه خواسته من، تنها خواسته موجود نیست؛ حقیقت من، تنها حقیقت موجود نیست؛ و منافع من، تنها منافعی نیست که باید دیده شود.
به تعبیر لکان، قانون بخشی از امر نمادین است؛ نظمی که قدرت را به شخص گره نمیزند، بلکه آن را در شبکهای از قواعد، نقشها و مسئولیتها توزیع میکند.
چرا بعضی گروهها از قانون فرار میکنند؟
پذیرفتن قانون، هزینه دارد.
قانون از هر عضو میخواهد بخشی از میل، قدرت یا منفعت شخصی خود را محدود کند.
کسی که قانون را میپذیرد، در واقع میپذیرد که دیگری نیز حق دارد؛ حتی اگر این پذیرش، همیشه مطابق میل او نباشد.
اما اگر گروه نتواند ناکامی، حسادت، خشم و اختلاف را تحمل کند، قانون به مانعی آزاردهنده تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، آدمِ ویژه جذابتر از قانون است؛ زیرا این توهم را عرضه میکند که میتوان بدون پذیرش محدودیت، بدون تقسیم قدرت و بدون تحمل تفاوت، به وحدت و امنیت رسید.
اما بهای این توهم، کنار گذاشتن قانون و تمرکز قدرت در یک فرد است.
دشمن؛ ستون پنهان انسجام
کلاین نشان داد که وقتی اضطراب تحمل نمیشود، ذهن تمایل دارد بخشهای ناخوشایند خود را به بیرون فرافکنی کند.
در سطح گروه نیز همین اتفاق میتواند رخ دهد.
گروه، ناکامیها، خشمها و شکستهای خود را بر دوش «دیگری» میگذارد.
از این لحظه، دشمن فقط یک مخالف نیست؛ ظرفی است برای حمل پرخاشهایی که گروه توان مواجهه با آنها را در درون خود ندارد.
اما این راهحل پایدار نیست.
انسجامی که بر نفرت بنا شده باشد، برای ادامه حیات خود همیشه به دشمنان تازه نیاز خواهد داشت.
به همین دلیل، دشمنسازی به یک فرآیند دائمی تبدیل میشود.
از نوستالژی تا حذف دیگری
همین سازوکار را میتوان در رمانتیک کردن گذشته نیز مشاهده کرد.
گاهی گذشته به «بهشت ازدسترفته» تبدیل میشود؛ گذشتهای که گویا همهچیز در آن جامع بوده و تنها حضور «دیگری» باعث ویرانی آن شده است.
در چنین روایتی، بهجای سوگواری برای گذشته و ساختن آینده، انرژی روانی صرف یافتن مقصر میشود.
هدف دیگر ساختن ساختاری بهتر نیست؛ بلکه حذف کسانی است که بهعنوان عامل سقوط معرفی شدهاند.
در اینجا نیز نفرت، جای قانون را میگیرد.
استبداد از کجا آغاز میشود؟
شاید بتوان گفت استبداد، پیش از آنکه یک پدیده سیاسی باشد، یک پدیده روانی است.
استبداد از لحظهای آغاز میشود که گروه، برای رهایی از اضطراب، کارکردهای روانی خود را واگذار میکند؛ یعنی بهجای آنکه هر عضو بیندیشد، قضاوت کند و مسئولیت بپذیرد، همه این وظایف را به یک «آدمِ ویژه» میسپارد.
از آن پس، رهبر فقط قدرت سیاسی ندارد؛ او به مرجع حقیقت، اخلاق و تصمیمگیری نیز تبدیل میشود.
هرچه این واگذاری جامعتر باشد، جای قانون تنگتر و راه استبداد هموارتر خواهد شد.
یک پرسش ساده
شاید سلامت هر خانواده، سازمان یا جامعه را بتوان با یک پرسش سنجید:
وقتی بحران و اختلاف فرا میرسد، به کجا پناه میبریم؟
به قانونی که همه را محدود میکند و قابلیت زیستنِ دیگری را نیز به رسمیت میشناسد؟
یا به «آدمِ ویژهای» که وعده میدهد بدون قانون، بدون تقسیم قدرت و بدون تحمل تفاوت، همه چیز را درست خواهد کرد؟
این نوشته، تفسیری از نظریههای فروید، بیون، کلاین، کرنبرگ و لکان است.
موارد استفاده شده به این شرح است:
فروید، Group Psychology and the Analysis of the Ego؛ بیون، Experiences in Groups؛
کرنبرگ، Ideology, Conflict, and Leadership in Groups and Organizations؛
آثار لکان درباره امر نمادین و گفتمان ارباب
برچسب:
نویسنده: آوا شجاعی