خرید بک لینک

بازخوانی هذیان از منظر روان‌پزشکی، فلسفه ذهن و شناخت اجتماعی

هذیان معمولاً در روان‌پزشکی به‌عنوان باوری تعریف می‌شود که با وجود شواهد متناقض، با اطمینان بالا حفظ می‌شود و در چارچوب فرهنگی و اجتماعی فرد به‌سادگی قابل شرح نیست. این تعریف، به‌طور طبیعی توجه ما را به فرایندهای شناختی و آسیب‌شناختی درون فرد معطوف می‌کند. اما کتاب تازه‌ی The Social Roots of Delusions نوشته‌ی Daniel Williams، Sam Wilkinson و Kengo Miyazono پیشنهاد می‌کند که این تصویر، اگرچه مهم است، دقیق نیست. نویسندگان استدلال می‌کنند که انسان موجودی عمیقاً اجتماعی و فرهنگی است و بخش قابل‌توجهی از دانشی که برای فهم جهان به آن تکیه می‌کنیم، از طریق دیگران، شهادت آنها، اعتماد، هنجارها، اعتبار اجتماعی و شبکه‌های ارتباطی به دست می‌آید. بنابراین برای فهم اینکه هذیان چیست و چگونه شکل می‌گیرد، باید «اجتماعی بودن انسان» را بخشی از نظریه هذیان بدانیم.

ریشه‌های اجتماعی هذیان: وقتی واقعیت فقط در ذهن ساخته نمی‌شود.

هذیان فقط یک خطای شناختی نیست

یکی از نقاط قوت کتاب این است که از یک پرسش ساده اما عمیق آغاز می‌کند: اصلاً چه زمانی و چرا یک باور را «هذیانی» می‌نامیم؟

ما معمولاً تصور می‌کنیم هذیان یک قابلیت مفصلاً درونی است؛ یعنی فرد باوری نادرست دارد و مشکل در نحوه پردازش گزارش‌ها یا استدلال اوست. اما نویسندگان نشان می‌دهند که نسبت دادن برچسب «هذیان» خود یک عمل اجتماعی و معرفتی است. هنگامی که جامعه، پزشک یا اطرافیان یک باور را هذیانی می‌خوانند، در واقع درباره رابطه فرد با جامعه معرفتی خود نیز داوری می‌کنند: این باور چنان از معیارهای مشترک فاصله گرفته که دیگر فرایندهای معمول ارتباط، اقناع، استدلال و اصلاح باور به نظر نمی‌رسد در مورد آن فرد کارآمد باشد.

از این منظر، «هذیانی بودن» فقط درباره محتوای یک باور نیست؛ درباره جایگاه آن باور در شبکه‌ای از روابط اجتماعی و معیارهای مشترک برای دانستن و باور کردن نیز هست.

البته این بدان معنا نیست که هر باور غیرمعمول یا اقلیت‌پسند هذیانی است. باورهای اقلیت، باورهای سیاسی یا حتی باورهای بسیار عجیب، صرفاً به دلیل نادر بودن، هذیانی نمی‌شوند. مسئله پیچیده‌تر از این است و به رابطه باور با شواهد، قابلیت اصلاح، هنجارهای معرفتی و زمینه اجتماعی آن مربوط می‌شود.

انسان برای شناخت جهان به دیگران وابسته است

نقطه مرکزی نظریه کتاب را می‌توان با مفهوم «شهادت دیگران» (testimony) فهمید.

ما در زندگی روزمره نمی‌توانیم همه چیز را شخصاً مشاهده و مرور کنیم. بخش بزرگی از دانسته‌های ما از دیگران می‌آید: از خانواده، دوستان، متخصصان، رسانه‌ها، دانشگاه، همکاران و شبکه‌های اجتماعی. حتی بسیاری از باورهایی که دقیقاً «شخصی» به نظر می‌رسند، بر نوعی اعتماد اجتماعی بنا شده‌اند.

این همان چیزی است که در فلسفه معرفت به نقش شهادت و اعتماد معرفتی مربوط می‌شود.

مقاله پیشین Miyazono و Salice نیز همین جهت‌گیری را به شکل روشن‌تری مطرح کرده بود: درک سنتی از هذیان عمدتاً بر نقص‌های معرفتی فردی تمرکز دارد، در حالی که باید فرایندهای معرفتی اجتماعی نیز وارد نظریه شوند. آنها به‌طور خاص از «انزوای شهادتی» و «نادیده گرفته شدن شهادت دیگران» به‌عنوان عواملی یاد می‌کنند که می‌توانند در شکل‌گیری هذیان نقش داشته باشند.

بنابراین می‌توان گفت ذهن انسان برای حفظ ارتباط خود با واقعیت، فقط به «داده‌های حسی» نیاز ندارد؛ به دیگران نیز نیاز دارد.

دیگران در زندگی ما فقط همراه نیستند؛ تا حدی نقش «آینه معرفتی» را بازی می‌کنند. آنها به ما می‌گویند: «این برداشتت شاید درست نباشد»، «من هم این اتفاق را دیدم»، «این شواهد با برآیند‌ای که گرفته‌ای سازگار نیست» یا حتی «ممکن است از زاویه دیگری به محور نگاه کنی.»

این فرایندهای کوچک و روزمره، یکی از سازوکارهای مهم تنظیم باورهای ما هستند.

وقتی آینه‌های اجتماعی از بین می‌روند

اگر فرد به‌دلیل بی‌اعتمادی، طردشدگی، حاشیه‌نشینی یا انزوای اجتماعی به تدریج از شبکه‌های اصلاح‌کننده باور جدا شود، قابلیت مواجهه با دیدگاه‌های رقیب نیز افت پیدا می‌کند.

در چنین شرایطی، یک باور می‌تواند کمتر در معرض تصحیح اجتماعی قرار گیرد.

این نکته به معنای آن نیست که «انزوا = هذیان». رابطه بسیار پیچیده‌تر است. انزوا می‌تواند هم پیامد مشکلات روان‌پریشانه باشد و هم در برخی شرایط، عاملی باشد که دسترسی فرد به منابع اجتماعی اصلاح باور را کم شدن دهد. حتی در کتاب نیز نویسندگان از یک رابطه ساده و تک‌علتی دفاع نمی‌کنند؛ آنها از نقش اجتماعیِ انزوا و بی‌اعتمادی در کنار سایر عوامل سخن می‌گویند.

به همین دلیل، بهتر است به جای این گزاره ساده که «هذیان محصول انزواست»، بگوییم:

هذیان می‌تواند در شرایطی رشد کند که فرد ارتباط خود را با شبکه‌های اجتماعیِ تولید و اصلاح دانش از دست می‌دهد.

این تفاوت کوچک در بیان، از نظر علمی بسیار مهم است.

هذیان‌های جمعی؛ وقتی جامعه خودش باور را تقویت می‌کند

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب، عبور از مرز میان روان‌پاتولوژی فردی و باورهای جمعی است.

نویسندگان مسئله‌ای را مطرح می‌کنند که آن را «معمای هذیان‌های عامه‌پسند» (functional delusions puzzle) می‌نامند: چگونه ممکن است جوامعی متشکل از افرادی که در بسیاری از حوزه‌های زندگی منطقی و کارآمدند، به باورهایی بسیار نامعقول یا ظاهراً غیرقابل‌اصلاح روی بیاورند؟

برای مثال، در برخی نظریه‌های توطئه، مسئله صرفاً این نیست که افراد شواهد را اشتباه تفسیر می‌کنند. باور ممکن است درون یک شبکه اجتماعی تقویت شود؛ افراد با یکدیگر آن را تکرار می‌کنند، برای آن توجیه می‌سازند، شواهد مخالف را بی‌اعتبار می‌کنند و حتی وفاداری خود به گروه را از طریق پذیرش همان باور نشان می‌دهند.

کتاب برای تبیین این فرایند از مفاهیمی مانند «شناخت اجتماعی‌انگیخته» (socially motivated cognition)، باورهای سازگارانه اجتماعی (socially adaptive beliefs)، شناخت تبلیغاتی (propagandistic cognition) و علامت‌دهی اجتماعی (social signalling) استفاده می‌کند. یعنی گاهی افراد یک باور را فقط به این دلیل حفظ نمی‌کنند که آن را صادق می‌دانند؛ باور می‌تواند کارکرد اجتماعی نیز داشته باشد: تعلق به گروه را نشان دهد، وفاداری را ثابت کند یا جایگاه فرد را در یک اجتماع مشخص حفظ کند.

در اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد:

یک باور می‌تواند از نظر معرفتی ضعیف باشد اما از نظر اجتماعی کارکرد داشته باشد.

و همین مسئله تبیین می‌دهد که چرا بعضی باورهای نادرست، با وجود شواهد مخالف، به سادگی از بین نمی‌روند.

آیا هذیان بالینی و هذیان جمعی یکی هستند؟

اینجا باید از یک سوءبرداشت مهم پرهیز کرد.

نویسندگان نمی‌گویند هذیان بالینی در اسکیزوفرنی و باورهای جمعی مانند نظریه‌های توطئه دقیقاً یک پدیده یا یک اختلال هستند. آنها تفاوت‌های مهم میان این دو را می‌پذیرند.

اما پیشنهاد می‌کنند که هر دو را می‌توان در چارچوبی اجتماعی بهتر فهمید.

در هذیان‌های جمعی، فرایندهای اجتماعی ممکن است باور را از طریق همنوایی، هویت گروهی، تبلیغات، توجیه‌سازی و پاداش‌های اجتماعی تثبیت کنند.

در هذیان‌های بالینی، از سوی دیگر، انزوا و بی‌اعتمادی ممکن است فرد را از همان شبکه‌ای که معمولاً به اصلاح باور کمک می‌کند، دور کند.

بنابراین یک طرف ماجرا، «تقویت اجتماعی باور» است و طرف دیگر، «از دست دادن منابع اجتماعی اصلاح باور». این دو مسیر یکسان نیستند، اما هر دو نشان می‌دهند که باور انسان در خلأ شکل نمی‌گیرد.

مسئله فقط «عقل فرد» نیست؛ مسئله رابطه فرد با جهان اجتماعی است

این نگاه، یک تغییر مهم در فلسفه روان‌پزشکی ایجاد می‌کند.

اگر هذیان را فقط نقصی در مغز یا استدلال فرد بدانیم، پرسش اصلی این خواهد بود:

«چه چیزی در ذهن این فرد خراب شده است؟»

اما رویکرد اجتماعی پرسش‌های دیگری نیز اضافه می‌کند:

این فرد به چه کسانی اعتماد دارد؟

چه کسانی دیگر برای او شاهد معتبر محسوب نمی‌شوند؟

آیا از شبکه‌های اجتماعی و معرفتی خود جدا شده است؟

آیا تجربه‌های طرد، تبعیض، سوءاستفاده یا بی‌اعتمادی بر رابطه او با دیگران اثر گذاشته‌اند؟

و چرا محتوای برخی باورهای هذیانی تا این اندازه اجتماعی است؟

کتاب دقیقاً از همین‌جا به نقد شرح‌های جامعاً فردمحور نزدیک می‌شود. نویسندگان بیان‌های شناختی، تجربه‌محور، مدل‌های دوعاملی و رویکرد predictive processing را تحلیل می‌کنند، اما استدلال می‌کنند که این مدل‌ها، هرچند ارزشمندند، برای تبیین نقش عوامل اجتماعی در هذیان کافی نیستند. آنها به‌خصوص سه چالش را برجسته می‌کنند: عوامل اجتماعی مؤثر بر شکل‌گیری هذیان، اجتماعی بودن محتوای بسیاری از هذیان‌ها، و نقش متفاوت شواهد اجتماعی در مقایسه با شواهد غیر اجتماعی.

پیامد بالینی: «مخالفت با هذیان» همیشه به معنای «مواجهه مستقیم با باور» نیست

اگر باور در یک شبکه اجتماعی و رابطه‌ای شکل می‌گیرد، مداخله نیز نمی‌تواند صرفاً به محتوای باور محدود شود.

این البته به معنای کنار گذاشتن درمان دارویی یا درمان‌های روان‌شناختی در روان‌پریشی نیست. چنین برآیند‌ای از کتاب قابل استخراج نیست و از نظر بالینی نیز نادرست خواهد بود.

نکته مهم‌تر این است که درمان هذیان را نباید صرفاً به اصلاح یک گزاره ذهنی تقلیل داد.

اعتماد، رابطه درمانی، ارتباط اجتماعی، تجربه تعلق، نزول انزوای اجتماعی و فراهم کردن فرصت مواجهه ایمن با دیدگاه‌های دیگر می‌توانند بخشی از زمینه‌ای باشند که در آن فرد دوباره بتواند با دیگران درباره جهان مشترک گفت‌وگو کند.

در اینجا حتی می‌توان یک اصل بالینی ظریف‌تر مطرح کرد:

هدف همیشه این نیست که درمانگر با زور باور غلط را از ذهن بیمار بیرون بکشد؛ بلکه گاهی مهم‌تر است که شرایطی ایجاد شود که فرد دوباره بتواند در رابطه‌ای قابل اعتماد، قابلیت شک کردن، بازنگری و آزمودن باورهایش را تجربه کند.

این برداشت با جهت‌گیری اجتماعی-معرفتی پژوهش Miyazono و Salice نیز همخوان است؛ آنها بر اهمیت دسترسی فرد به شهادت دیگران و شبکه‌های اجتماعی معرفت تأکید می‌کنند.

از هذیان فردی تا هذیان سیاسی

این نظریه یک کاربرد اجتماعی و سیاسی مهم نیز دارد.

اگر باورها فقط حاصل پردازش داده‌ها در مغز افراد نباشند و به شبکه‌های اعتماد، هویت و تعلق اجتماعی نیز وابسته باشند، آن‌گاه جامعه‌ای که اعتماد عمومی در آن فروپاشیده است، از نظر معرفتی نیز آسیب‌پذیر می‌شود.

در چنین جامعه‌ای، افراد ممکن است به گروه‌های بسته‌ای پناه ببرند که فقط گزارش‌ها سازگار با باورهایشان را تأیید می‌کنند. در این وضعیت، هرچه یک باور بیشتر به نشانه وفاداری گروهی تبدیل شود، شواهد مخالف می‌تواند نه به‌عنوان «گزارش‌ها به‌روز»، بلکه به‌عنوان «حمله به هویت ما» تجربه شود.

از این منظر، نظریه‌های توطئه و برخی اشکال افراطی باور جمعی را نمی‌توان فقط با گفتن «این مردم نادان‌اند» شرح داد.

باید پرسید:

چه شبکه‌ای از اعتماد، ترس، هویت و تعلق اجتماعی این باور را زنده نگه می‌دارد؟

کتاب دقیقاً به همین مسئله می‌پردازد و حاکی از آن است که باورهای جمعی می‌توانند از طریق هویت گروهی، تبلیغات و علامت‌دهی اجتماعی تثبیت شوند.

جمع‌بندی: هذیان، شکاف میان ذهن و جهان مشترک

اهمیت The Social Roots of Delusions در این نیست که می‌خواهد هذیان را از روان‌پزشکی جدا کند یا آن را صرفاً به «جامعه» نسبت دهد. ارزش اصلی آن در گسترش واحد تحلیل است.

هذیان را نمی‌توان فقط در مغز فرد جست‌وجو کرد؛ همان‌طور که نمی‌توان آن را فقط در جامعه جست‌وجو کرد.

هذیان در نقطه‌ای شکل می‌گیرد که شناخت فردی، تجربه زیسته و جهان اجتماعی به یکدیگر می‌رسند.

ما واقعیت را به‌تنهایی نمی‌سازیم. دیگران به ما کمک می‌کنند بفهمیم چه چیزی قابل اعتماد است، چه چیزی نیازمند بازنگری است و چه زمانی باید در قضاوت خود تردید کنیم. وقتی این شبکه‌های اجتماعی از کار می‌افتند، چه از طریق انزوا و بی‌اعتمادی و چه از طریق بسته شدن درون یک اجتماع همفکر، فرایند اصلاح باور می‌تواند دشوارتر شود.

بنابراین شاید دقیق‌تر باشد بگوییم:

هذیان همیشه پایان کار عقل نیست؛ گاهی نشانه اختلال در رابطه‌ای است که عقل از طریق آن، خودش را با جهان مشترک تنظیم می‌کند.

اما این رابطه دوطرفه است: جامعه نیز باید مراقب باشد که با طرد، بی‌اعتبارسازی یا قطع ارتباط، فرد را از جهان مشترک بیرون نراند. از سوی دیگر، جامعه‌ای که خودش درون اتاق پژواک گرفتار شده و هر صدای مخالف را دشمن یا دیوانه می‌نامد، می‌تواند شکل جمعی همان مشکلی را بازتولید کند که در فرد به آن «هذیان» می‌گوییم.

شاید پرسش نهایی این نباشد که:

«چه کسی دیوانه است؟»

بلکه این باشد:

«چه اتفاقی برای رابطه ما با یکدیگر افتاده که دیگر نمی‌توانیم درباره واقعیت مشترک با هم گفت‌وگو کنیم؟»

منابع

Williams, D., Wilkinson, S., & Miyazono, K. (2026). The Social Roots of Delusions. Oxford University Press. DOI: 10.1093/9780191976360.001.0001.

Williams, D., Wilkinson, S., & Miyazono, K. (2026). Why Do We Call People Delusional? In The Social Roots of Delusions, pp. 43–74. Oxford University Press.

Williams, D., Wilkinson, S., & Miyazono, K. (2026). The Puzzle of Popular Delusions. In The Social Roots of Delusions, pp. 75–102. Oxford University Press.

Williams, D., Wilkinson, S., & Miyazono, K. (2026). The Social Roots of Popular Delusions. In The Social Roots of Delusions, pp. 103–130. Oxford University Press.

Williams, D., Wilkinson, S., & Miyazono, K. (2026). Individualistic Accounts of Clinical Delusions. In The Social Roots of Delusions, pp. 155–184. Oxford University Press.

Miyazono, K., & Salice, A. (2021). Social epistemological conception of delusion. Synthese, 199, 1831–1851. https://doi.org/10.1007/s11229-020-02863-1.



سوالات متداول

آخرین اطلاعات درباره اجتماعی چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به اجتماعی در این گزارش ارائه شده است.

چرا ریشه‌های اجتماعی هذیان: وقتی واقعیت فقط در ذهن ساخته نمی‌شود. اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

ریشه‌های اجتماعی هذیان: وقتی واقعیت فقط در ذهن ساخته نمی‌شود. چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با ریشه‌های اجتماعی هذیان: وقتی واقعیت فقط در ذهن ساخته نمی‌شود. بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: آوا شجاعی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 11:42

صفحه بندی