خرید بک لینک

کافکای نامحبوب!”

در یکی از آخرین نامه‌هایش از آسایشگاه ویناوالد چند هفته پیش از مرگ، تعارف را کنار گذاشت و برای والدینش نوشت “از چیزی تعریف و تمجید نمی‌کنم چون هرگز حاصل چندانی به‌بار نمی‌آورد. تنها به واقعیت‌ها تکیه می‌کنم آن هم واقعیت‌هایی که ارزش تعریف و تمجید ندارند!”

کافکا

به‌قول ‎آدورنو، کافکا به این دلیل وصیت کرد تا ماکس برود همه نوشته‌هایش را بسوزاند، مبادا جایی که او پا گذاشته، محل توریست‌های ادبی وقیحی شود که با افاده محض و بی‌آنکه خطر کنند، تقلید از جهان کافکا کنند. آدورنو می‌گوید کافکا نه فقط یک نویسنده مدرن که نماینده مدرنیته است! زیرا با او در می‌یابیم چرا دیگر نمی‌توان از “خرد” و “معنای زندگی” سخن گفت.

این درست همان استدلالی‌ست که پیشتر ‎بنیامین کرده بود “آثار کافکا مرض سنت را نشان می‌دهند” بیماری عقل را که زوال و انحطاط یافته است. بنیامین می‌گوید حماقت در قلب امور محبوب کافکا قرار دارد “او مطمئن بود فرد باید ابله باشد تا به کسی کمک کند، اما فقط کمک یک ابله، کمکی واقعی‌ست” و از همین‌رو به دن‌کیشوت علاقه داشت.‎ کافکا خودش در جایی گفته دن‌کیشوت قوه تخیل بی‌پایه‌اش نبود، همراهی سانچو پانزا بود. تنها در پرتو این تفسیر است که به‌قول ‎بنیامین می‌توان معنی این جمله کافکا را درک کرد “خروارها امید هست، اما نه برای ما”

او نقطه ثقل ارشمیدسی جهان را یافت اما از آن علیه خود استفاده کرد، زیرا به این شرط می‌توانست نقطه ثقل را بیاید.

“زندگی سوءتفاهمی‌ست که به نابودی ما می‌انجامد. آثارش سرشار از تناقض است. اما این تناقض، جوهر کار اوست. ‎کامو دست بر همین پارادوکس‌های کافکا می‌گذارد و از نوسان میان امر طبیعی و امر غیر عادی، تضاد میان فرد با جامعه، از سوی دیگر امر تراژیک با زندگی روزمره می‌گوید و اصلی‌ترین تضاد را میان “معناباختگی” و “منطق عقل” در کافکا می‌داند. در نگاه کامو این معناباختگی چند نشانه دارد؛ تکرار یکنواخت و مکانیکی زندگی، وحشت از زمان که در ترس ما نسبت به کهولت و از دست رفتن آرزوهایمان تجلی می‌کند، بیگانگی نسبت به سایرین؛ این‌که جهان آن‌ها برای من و جهان من برای آن‌ها درک ناشدنی‌ست و در آخر از خودبیگانگی ما با وجود خویش.برخلاف “ادبیات‌های بزرگ” همین معناباختگی، همین تناقض‌های ذاتی در کافکاست که در نگاه ‎دولوز او را نماینده “ادبیات اقلیت” می‌سازد.ادبیاتی که در آن “همه چیز برخلاف ظاهرش، سیاسی است” در فضای منقبض این ادبیات، برخلاف ادبیات کلاسیک، تعارض فرد با جامعه “همواره به سیاست متصل می‌شود. دلو‌ز می‌نویسد تضادی که پدر را روبروی پسر قرار می‌دهد، تضاد میان اقتدارست با مقاومتی که کافکا دربرابر پدرش مشخص می‌کند. مقاومت شهروند بی‌دفاع در برابر اقتدار حکومت سرکوبگر!

“اتصال امر فردی به امر جمعی سیاسی” مشخصه ادبیات اقلیت است و از نگاه دولوز شرط انقلابی هرگونه ادبیات از همین‌روست که برخلاف نظر بسیاری از منتقدان، ‎آدورنو معتقد است دلیل عدم محبوبیت کافکا در میان عامه مردم، نه به‌خاطر غامض بودن نوشته‌های اوست، که اتفاقا به دلیل “نشان دادن فاجعه بدیهی پیش‌روست” و همین نمایش دهشتناکی واقعیت است که “مخاطب را شوکه می‌کند” و کافکا را مغضوب این‌که کافکا نوشتن خود را “خط خطی کردن” می‌نامید برای ‎#آدورنو نکته‌ای اساسی است.

کافکا می‌گوید همیشه سعی داشته آنچه را که می‌بیند به شیوه خاص خود و با خطوط رمزی ترسیم کند. و به همین معناست که تاکید می‌کند “نوشتار جهان را روشن می‌كند و نويسنده خود به ديار تاريكی رهسپار می‌شود. می‌گوید هنرمند “سعی دارد به مردم چشمان دیگری دهد تا واقعیت را تغییر دهند. پس برای حکومت خطرناک است” اما این تنها حکومت نیست که احساس خطر می‌کند، به‌قول آدورنو عامه مردم نیز از عریانی واقعیت و تجربه دهشتناک زندگی دچار اضطراب و نفرت می‌شوند.

نمونه‌اش نقد کافکا به آزادی صوری است. چنین نگاهی به آزادی جز اشتباه و پریشانی نیست. بیابانی‌ست که جز علف‌های تلخ ترس چیزی بار نمی‌آورد”

زیرا آزادی وضعیتی نیست که بتوان به‌شکل مصنوعی به وجود آورد “بلکه موضعی‌ست که هر آن باید به خود بگیریم و هر لحظه در بدست آوردنش بکوشیم!”

از همین‌روست که کافکا محبوب عامه نیست.

برچسب: نویسنده: آوا شجاعی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 11:42

صفحه بندی