یکی از مطالبات به اصطلاح آرمانی جامعهٔ متمدن ممکن است سررشته ای را به دست دهد و آن از این قرار است: «1 1 را چون خود 1 1».
(از فرمانهای تورات که بعدها کانون آموزشهای مسیحیت شد.)
این درخواست در همه جا شهرت دارد و بی شک از مسیحیت که آن را یکی از افتخار آمیز ترین ادعاهای خود می نمایاند کهن تر است.
اما مسلماً چندان کهن نیست و برای انسانهای اعصار دور تاریخ ناآشنا بوده است.
بیایید با ساده لوحی با این درخواست رو به رو شویم، چنانکه گویی بار نخست است آن را میشنویم، در این حالت نمی توانیم احساس شگفت زدگی و حیرت خود را پنهان کنیم.
چرا باید چنین کنیم؟
به ما چه کمکی میکند؟
اما از همه مهمتر اصلاً چگونه موفق می شویم دیگران را چون خود دوست داشته باشیم؟
چگونه برای ما امکان پذیر است؟
عشق من نزد خودم چیزی ارزشمند است که نباید آن را بی حساب تباه کنم و وظایفی به من محول میکند که باید با فداکاری آماده ی تحقق آنها باشم.*
*وقتی کسی را دوست میدارم باید به نوعی سزاوار عشق من باشد... *
دیگری در صورتی سزاوار عشق من است که در جنبه های پر اهمیت چنان به من شبیه باشد که با دوست داشتن او خودم را دوست داشته باشم یا در صورتی که بسیار کامل تر از من باشد، چنان که ایده آلم از شخص خودم را در [ وجود] او دوست بدارم؛ اگر فرزند دوستم باشد باید او را دوست بدارم، زیرا درد دوستم اگر رنجی داشته باشد درد من هم هست-باید در درد او شریک باشم.
اما اگر غریبه ای باشد که نتواند با هیچ یک از ارزشهایش یا اهمیتی که در زندگی احساسی من کسب کرده است مرا به سوی خود جلب کند، دوست داشتن او برایم دشوار خواهد بود.
دوست داشتن او حتی بی انصافی است زیرا عشق من به نزدیکانم در نظر آنان به این معناست که برای من به دیگران رجحان دارند.
اگر غریبه ای را با آنان همتراز کنم، در مورد آنان بی عدالتی کرده ام. اما اگر بناست غریبه را هم با آن عشق جهان گرا فقط به این علت دوست داشته باشم که او هم موجودی است بر این کره ی خاک مانند حشره، کرم خاکی یا مار چَنبَره، بیم آن دارم که سهمی از عشق که به او می رسد آنقدر ناچیز باشد که به حکم عقل بهتر است آن را برای خود نگاه دارم. چنین دستور پر شکوهی به چه کار می آید که عقل اجرای آن را توصیه نمیکند؟
این غریبه نه فقط به طور کلی دوستداشتنی نیست، بلکه باید صادقانه اعتراف کنم که سزاوار دشمنی و حتی نفرت من است...»
- زیگموند فروید؛ تمدن و ملالتهای آن (۱۹۳۰) . مترجم محمد مبشری. نشر ماهی. ص64
برچسب:
نویسنده: آوا شجاعی