مادرش در مورد او نوشت: "من پیوسته نگران و مضطربم که ونسان هر جا پا میگذارد و به هر کاری دست میزند در اثر افکار و تصورات عجیب و غریب با ناکامی روبرو میشود."
ونسان ونگوگ در ادامهی حرفهی خانوادگی ناموفق بود، با فریبکاری عتیقهفروشی راه نیامد، زمانی که خواست چون پدر کشیش خود وعظ کند موفق نشد چون میل نداشت از کسی پیروی کند.
هنر همراه همیشگی او در زندگی بود، هنر زرهی برای تسکین دردها و پریشانیهایش بود.
نزد خود شروع به خواندن پرسپکتیو و آناتومی بدن انسان کرد.
باز هم ناکامی در راه بود، رابطهی عاشقانهای که با خانم K داشت به شکست انجامید. در حین آموختن و ممارست در هنر، بر غم و تنهاییاش نیز افزوده میشد و اقدامی کرد که او را شبیه قهرمانان داستانهای تراژدی میسازد.
اتفاقی در خیابان با زنی روبرو میشود به نام کریستین، رابطهای دردناکتر از قبلی.
"زنی را یافتم نه چندان جوان و نه آنقدر زیبا. رنج و غم زیاد دیده چرخ زمانه با بیرحمی از رویش گذشته این اثر برایم جذبه و دلبری خاصی دارد.
ارتباطات عاشقانهاش او را از چشم مردم انداخت. در طرح اندوه که برای برادرش میفرستد تلاش او برای تجسم تصوراتش دربارهی کریستین به خوبی محسوس است.
زیر طرح اندوه غیر از امضای وانگوگ این جمله از کتاب میشله دیده میشود: "در دنیا چگونه ممکن است زنی تنها و بیسرپرست باشد."
ونسان وانگوگ در واکنش مردم به روابط عاشقانهاش به برادرش تئو نوشت: "شاید بگویی کسانی هستند که عشق و انکار در نظرشان یکسان است، باید بگویم گمان نمیکنم من از جمله این اشخاص منحرف باشم."
برچسب:
نویسنده: آوا شجاعی